توپ شیشه ای...

بسم الله

*********

سلام

************

 از جانب ایشون دعوت به یک موج وبلاگی شدم در مورد نوستالژی های دهه فجر!

با توجه به وضع فرهنگی مدارسی که میرفتم هر سال وقتی که زمان دهه فجر میرسید وضع مدرسه متغیر میشد. همه دنبال برگزاری مراسم های مختلف این ور و اون ور میرفتن. توی دوره راهنمایی هم هر سال بین کلاس ها برای تزیین رقابتی برپا میشد. من هم جزو کسانی بودم که الکی خودمان را قاطی میکردیم که برویم بالای چهار پایه و این حرفا!

اما میخوام خاطره ای متفاوت از این دهه را که در ذهنم مانده نقل کنم.هنوز که هنوزه وقتی یادش میافتم خنده ام میگیره و مقداری هم دچار درد در نواحی بدنمان میشویم!

قضیه بر میگرده به سالهای دهه هفتاد! دهه فجر بود و ما نماز خونه مدرسه رو که محل تجمع ها و برگزاری مراسمات بود با کمک پایه های مختلف تزیین کرده بودیم. مدرسه ما هم جوری بود که همه جای مدرسه موکت بود و ما با جوراب تردد میکردیم.

تابستان همان سال ودر پایگاه تابستانی مدرسه ما کلاس رزمی رفته بودیم و علاقه ای بسی زیاد داشتیم به لگد پرانی!!!

خلاصه  وقتی تزیین تمام شده بود بچه ها یه توپ شیشه ای ( از این رنگی ها ) از سقف آویزان کرده بودند. ما هم با کل بچه های کلاس خودمون تو نماز خونه بودیم. از آنجایی که این توپ کمی به نظر من پایین اومدو خواستیم آمادگی بدنی را به عرصه ظهور برسانم با صدای بلند به بچه ها گفتم میخواین این توپ رو با لگد بزنم؟ ( کاش زبانمان قدری آرام میگرفت!)

همه نگاهی به من و نگاهی به توپ انداختند و بعضی ها گفتم میتونی وبعضی ها هم که برعکس. یکی از بچه ها بهم میگفت اگر میزنی لا اقل جورابت را دربیار و من هم گفتم لازم نیست. بنده هم دچار پدیده جو گرفتگی ناگهانی شدم و خواستم که این عمل رو اجرا کنم!

به اندازه لازم دور خیز کردم و نزدیک شدم و پای راست ( که هنوز هم با آن بهتر لگد میزنم!) بالا آمد تا دم توپ. اما ناگهان آن یکی پایمان روی موکت سر خورد و افتاد آن اتفاق که نباید می افتاد!!!!! زمین خوردیم زمین خوردنی.....

کل نمازخونه داشتن میخندیدن و من هم ولو شده بودم رو زمین و برای اینکه کم نیارم مجبور به خنده در همراهی بقیه بودم ...

******************************

با توجه به حضور یکی از مبارزین وفعالین اوایل انقلاب در دبیرستان ما ( حاج آقای خوشنویسان ) شخصیت های انقلابی در دهه فجر به مدرسه ما میآمدند و صحبت میکردند. یک بار یکی از مبارزین آن روزها که بعد ها در شورای شهر تهران هم برای مدتی عضو بود مهمان مدرسه بود.

این بنده خدا ( نامشان محفوظ است) که کمی (البته یه خورده بیشتر از کمی ) کم مو تشریف دارند، شروع به صحبت کردند و بسیار سطح بالاتر از دبیرستان صحبت میکردن. ما هم مجبور شدیم به حاشیه ها توجه کنیم: نور پردازی طوری شده بود که یکی از نور افکن هایی که سبز بود مستقیم توی کله این آقا میخورد و انعکاس جالبی هم داشت.

بسی مفیوض شدیم و سوژه خنده مان برای کل مراسم فراهم گردید!

**************************

پی نوشت:

از روزی که به نوشتن این یادداشت دعوت شدم ، در فکر این بودم که کدام خاطرات را بنویسم که اینها به ذهنم رسید.

در جهت ادامه این موج وبلاگی از هر کسی که علاقمند است دعوت میکنم که بنویسد اما بنا به رسم از چند وبلاگ زیر دعوت میکنم:

واژگون ، اره بر پاهای استدلالیان ، برق گرفته ، پارک ممنوع والا... ، خاگینه ، ازاون ور آب ، امل چمران ، دختر خانوما و آقا پسرا ، کلاشینکف دیجیتال

باز تاکید میکنم هر کسی دوست داشت بنویسد، به ما هم خبر بدهد برویم بخوانیم!

 آنها که شرکت کردند:

اره بر پاهای استدلالیان

از اون ور آب

واژگون

*********************************

موفق باشید وخدا نگهداربامن حرف نزن

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد صادق خوشبین

بسمه تعالی سلام مواظب باش دوباره جو نگیردت چون همیشه قضیه ختم به خیر نمی شود یا علی

بانو

چرا آپ نمی کنی؟ [سوال]

قلم

به قول بعضی ها آدم را سگ بگیرد جو نگیرد[نیشخند]... سخت است اشک در دل داشتن و خنده بر لب کاشتن!...

oxygen

man migam sheytoon to migi ba man boodi?[سوال][خنده]

سبحان

این بار با یه مطلب درباره ی دربی به یومم . بیا از این ورا گذری . . .

سبحان

سلام با مطلب و تصاویر مربوط به حمایت محمد علی نجفی از میر حسین موسوی آنهم در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی به یومم . بیاید از این ورا گذری . . .

امیر حسین

آوردیمت بالا قاطی خجوا، اصلا هم جرقه نزد، از بس که بی بخاری، چرا؟ چون 7 ماه یکبار آپ میکنی. من جای رفقات بودم عمرا بهت سر نمیزدم.[قهر]

ورودی 84

سلام! انشا’الله هر چی قسمتتونه! ملتمس دعا