امام خمینی

بسم الله

***************

سلام

*********************

۵-۶ ساله بودم که همش فکرم این شده بود که چی میشه من هم برم دیدن امام تو حسینیه جماران؟ پدر و مادرم یه بار رفته بودن دیدن امام وبرای همین من مدام گیر میدادم که : بابا من رو هم ببرین و این حرفا...

پدرم هم وعده میداد که یه روزی بالاخره من رو میبره دیدن امام.

ولی یه شب وقتی صدای گریه های بلند پسر عموم که یه رزمنده ساده بسیجی بود رو شنیدم و دیدم که همه ناراحتن . ولی علتش رو نفهمیدم تا چند وقت بعد.

چند روزی گذشت و شوهر خالم منو برد مصلا تا امام رو ببینم. من هم هنوز فکر میکردم میشه امام رودید. میدونستم که امام دیگه نیست ولی هنوز نمیفهمیدم یعنی چی...

وقتی رسیدیم مصلا سراغ امام رو گرفتم، شوهر خالم یه یخچال رو بهم نشون داد که توش یه چیز سفید بود با یه چیز سیاه روی اون. بهش گفتم امام رو نمیبینم واون هم فکر کرده بود که قدم نمیرسه که اون یخچاله رو ببینم، منو بلند کرد و روی شونش نشوندو باز همون جا رو نشونم داد و من باز همون رو گفتم: "پس امام کو؟"

اون بنده خدا هم باز به گمان اینکه جمعیت جلوی دید من رو گرفته من رو برد و بالای یه تریلی که کنار پارک کرده بود گذاشت و از اون بالا باز هم همان جا را نشانم داد ولی سوال من باز همان بود...

   الان که به آن موقع فکر میکنم علت حرف خودم رو خوب میفهمم: من دنبال امامی میگشتم که سفت ومحکم میایستاد و حرف میزد و امام را خوابیده ندیده بودم. ولی الان میفهمم که من هم امام رادیده ام.

ولی کاش کاش امام را زودتر دیده بودم...

این آرزوی هم نسلان من است

 

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ورودي 84-قاصدك

سلام دقيقا منم همون خاطره رو از ديدن امام دارم! اما دردناكتر از شما! من امام رو همون موقع ديدم...تو مصلا...اما از كنار ديوارهاي مصلا... منم خيلي دلم مي خواست كه امام رو ببينم... قسمت دردناكش اينجاست كه بعد از اين مدت ها ( چون اواخر ، ديدارهاي امام هم كارتي شده بود ، و فقط با كارت ملاقات راه مي دادند.)يكي از دوستان پدرم برامون كارت مي گيره...كارت آخرين ديدار امام تو جماران...ولي هر چي مي گرده ، بابام رو پيدا نمي كنه كه كارت ها رو بهش بده...[گریه] نشد...منم همون تصوير مصلا ، تنها تصويريه كه بي واسطه از امام دارم... روحش شاد... انشاء الله اونقدر خوب باشيم كه روز قيامت بتونيم سرمون رو بلند كنيم و تو صورت امام نگاه كنيم....[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

مهدی بوترابی

خدا رحمت کند حضرت امام را. سعی مینم کامنتهای اراذل و اوباش اینترنتی را که اینقدر وقیحند را پاک کنم. گاهی نیز از عهده خارج است[نیشخند]

کدخدا

سلام برادر [بغل][نیشخند]

کدخدا

نمیخوایی آپ کنی ؟ آخه میدونی چیه ؟ منتظرم که ازت بشنوم که مزدوج شدی و اره دیگه ما هم دعوتیم واسه حنا بندون و عروسی و پاتختی و ... اوه مای گاد چقدر کارا هست که باید بکنم [قهقهه]

کدخدا

ممنونم حامد به خاطر دیروز [چشمک] آب زمزم بهترین هدیه ای بود که اون روز گرفتم . . . ممنون [لبخند]

اقلیما

ممنون که آمدید . ببخشید اگر نتوانستیم خوب میزبانی کنیم . امیدوارم باز هم شما را ببینیم

دخترخانوما و آقا پسرا

[تایید][تایید]بابا وبلاگ آپ شده نمی خوایی سر بزنی...[گریه][گریه][گریه][چشمک][چشمک][چشمک][گل][گل][گل]