...دیوار کوتاه...

ازهردري سخني...

 
دعوا
نویسنده : حامد - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/٢/۱٢
 

مثل هميشه :

اول سلام؛

امروز چطورين؟ خوب هستين؟

نميدونم تا حال دعوای بچه ها رو ديدين يا نه؟ ولی خيلی جالبه که با هم دعوا ميکنن ولی چون همديگه رو از تهِ تهِ دل دوست دارن نميتونن دوام بيارن و بی سر وصدا باهم آشتی ميکنن!!!!

نميدونم شايد من اين طوری فکر ميکنم که آدما وقتی يه کم بزرگ ميشن اين خصوصيت خوب بچگی رو يادشون ميره،ديگه نميخوان جلو هم ديگه کم بيارن برا همين آشتی بی آشتی!!!!

خوش بحال بچه ها که حداقل تو احساساتشون صادق هستن ! کاش ما هم يه کمی مثل اونا بوديم! خوب بهتون بر نخوره خودم رو ميگم!اين بار هم يه بيت شعر براتون ميذارم(راستی نظر دادن يادتون نره!):

           مرا ميبينی وهردم زيادت ميکنی دردم

                                        ترا ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم

           بسامانم نمیپرسی نميدانم چه سر داری

                                        بدرمانم نميکوشی نميدانی مگر دردم؟

حافظ   

موفق باشيد، ياحق


 
comment نظرات ()