...دیوار کوتاه...

ازهردري سخني...

 
عروسک
نویسنده : حامد - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٧
 

بسم الله

*********

سلام

************

حس بدی است وقتی که احساس میکنی مثل یک عروسک با تو رفتار میشود. آن هم با کی؟ با تویی که دیگر برای خودت ریش و سبیلی دست و پا کرده ای! شباهتی هم با عروسک نداری!

حس میکنی که به بازی ات گرفته اند تا بخندانی و یا شاید هم حتی در بعضی مواقع بگریانی. مهم این است که به بازی ات گرفته اند .

در این میان آن چیزی که مهم نیست تویی. تو فقط وظیفه ات این است که با همه بسازی. دلی بدست بیآوری و ...

مهم نیست که دل تو کجاست. چه بر سرش میآید...

********************

امروز صبح وقتی توی تاکسی نشسته بودم و به اجبار مکالمه تلفنی یک مسافر دیگر( خانم) را از صندلی پشت سرم میشنیدم.

وقتی که عوض شدن حالت صدایش و نازک شدن آن را در یک مکالمه دیدم و اینکه به دوستش (احتمالا پسر) میگفت : " دیشب خیلی بد خوابیدم. از گریه بیدار شدم. به پهنای صورتم اشک میریختم و دیشب خواب دیدم و دیدم داری میری و از دیشب تا حالا حالم خوب نیست و..."

نزدیک بود همان دوتا بیسکویتی را هم که به عنوان صبحانه خورده بودم به این حالتسبز  توی صورتش بکوبم!

چند روز پیش هم که داشتم از دانشگاه میومدم تهران چند تا دانشجوی دیگه توی ردیف پشت سرم نشسته بودند که ٣ تا دختر بودند یه دونه پسر که اون یه دونه از اون ٣ تا مزخرف تر بود. اولا که نذاشتند ما درست و حسابی بخوابیم و دوما یکی از دخترا رو به اون پسره میگفت : " فلانی(یه پسره همکلاسی) خیلی از من خوشش اومده. برم با هاش دوست بشم بخندیم"

تعجب

دو مورد بالا رو خودتون مقایسه کنید!!!!!

************************************

وبلاگ خاطرات عمره ام باعث وبانی خیر شد. اگر خدا بخواهد و شرط حیات داشته باشیم یک سفر عمره نصیبم شد به لطف خدا

**************************************

یه خورده درس خون شده ایم! البته فقط یه خورده برای همین شاید کمتر آپ کنیم.

موفق باشید.

یا حق

خدانگهدار


 
comment نظرات ()