...دیوار کوتاه...

ازهردري سخني...

 
بوی ماه مدرسه...
نویسنده : حامد - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

بسم الله

**********

سلام

**************

خیلی وقت بود که میخواستم مطالب مختلفی رو که تو ذهن دارم بنویسم ولی به علل مختلف نمیشد.تا جایی که توی وبلاگ اتاق خالی یه مطلب جالب دیدم که همه رو هم به نوشتن در اون مورد دعوت کرده بودند.

این مطلب رو نوشتنش رو جلو انداختم چون اگر زمانش بگذره دیگه به درد نمیخوره.

الان هم برای گفتن از سال تحصیلی و ماه مدرسه یه خورده دیر شده ولی از اون جا که من هنوز توی سال تحصیلی جدید سر کلاس نرفتم( )پس میشه هنوز از آغاز سال تحصیلی گفت.

خاطره روز اول مدرسه ی من برمیگرده به سال تحصیلی 69-70.اون موقع هنوز مراسم جشن شکوفه ها به این صورت نبود. یعنی خیلی جدی گرفته نمیشد و کلا 50 در صد بچه ها روز شکوفه ها میرفتن مدرسه.که بنده هم جزو اون 50درصد نبودم و کلا ما از همون اول با قرتی بازی مشکل داشتیم!!!!

خلاصه روز اول مهر با مادر گرامی و خواهر بزرگم که اون موقع هنوز معلم نشده بود و تازه دانشجوی تربیت معلم بود به سمت مدرسه راه افتادیم.  از اون جایی که افت داشت گریه کنم خیلی خودم رو جمع وجور کردم تا گریه نکنم ولی قیافم تابلو بود که دارم خودم رو کنترل میکنم و این رو حتی میشه از روی عکس مربوط به اون روز فهمید که دوست داشتم بذارم اینجا ولی نشد.

وقتی که رفتم مدرسه همین جوری کشکی رفتم توی یه صف وایسادم تا معلوم بشه برا کدوم کلاسم. تازه داشتم به مفید بودن جشن شکوفه ها اعتقاد پیدا میکردم.

از اون جایی که تمام هم سن وسال های من تو کودکی و همبازی های فامیل دختر بودند( ) همون اول برا پیدا کردن دوست دچار مشکل شدم! آخرش هم رفیق فابریک من تو کلاس اول یه پسره بود که فامیلیش ناهید بود!!!!!

روز اول هم با یکی رفیق شدم که اگه اغراق نکرده باشم هیکلش دو برابر من بود و فامیلیش هم یادمه که فیروزی بود. یه همکلاسی هم داشتیم که باباش تو محل داروخانه داشت وهنوز داره اما از پسره خبری نیست. آخر آیکیو بود!!!!! توی یه خط وقتی دو تا کلمه مینوشت خط پر میشد.!!!

یه بغل دستی هم داشتم که با هم آخر کل کل بودیم. یه روز اون کیف منو انداخت پایین و من هم کلش رو کوبیدم به دیوار !!! فرداش هم مادرم رو آوردم مدرسه وباعث شدم اون بنده خدا تبعید بشه به یه گوشه کلاس!!!!! و بعد از سال ها دوباره تو دوران دبیرستان با هم تو محل رفیق شدیم. یعنی تازه کشف کردیم که هم محلی هستیم.

از مدرسمون هم باید بگم که یه حیاط خیلی کوچیک داشت و وقتی وارد مدرسه میشدی با رد کردن حیاط به کلاسا میرسیدی که خیلی زیاد نبود. مدرسه فقط کلاس اول و دوم رو داشت.که کلاس ها هم ثابت نبودند و تقریبا هر یه هفته ما تو یه کلاس میرفتیم.

یه ناظم هم داشتیم که از همون اول قیافش بچه ها رو میترسوند.روز اول یه عینک آفتابی گنده زده بود  و چادرش رو به طرز مشکوکی زیر بغلش جمع کرده بود و قد بلندی داشت و همه اینها بس بود تا بچه ها ازش حساب ببرن به خصوص اینکه در موارد خاص بچه ها رو تهدید به سیاهچال میکرد که من تا مدت ها از اون سیاهچال میترسیدم. اما بعد ها که بهش فکر میکردم فهمیدم که اونجایی که اون ما هارو از اون میترسوند فقط حیاط خلوت مدرسه بوده.!!!!

**************

پی نوشت:

بعد از خوندن یادداشت وبلاگ اتاق خالی یه روز داشتم از حوالی همین مدرسه توی محلمون رد میشدم.گفتم برم ببینم چی سده. تا چند سال پیس مدرسه غیر انتفاعی بود. اما تو کوچه هر چی گشتم پیداش نکردم. فهمیدم که مدرسه رو خراب کردن و به جاش یه دونه آپارتمان نمیدونم چند طبقه ساختن.....

**********************

خاطرات روز اول مدرسه در هر صورت برای هر کسی تو یادش میمونه.انگار خیلی نزدیک بود.

چند سال آینده هم همین جوری خاطرات الان رو نقل خواهیم کرد.

توجه: هر کسی خواست یه یادداشت از روز اول مدرسه خودش بذاره تو وبلاگش. به ما هم خبر بده بیاییم بخونیم.

**************************

موفق باشید و خدانگهدار

 

 


 
comment نظرات ()